کوله پشتی

کوله‌بار تأملات یک ذهن آشفته
طبقه بندی موضوعی

۱ مطلب با موضوع «داستانک» ثبت شده است

دوشنبه, ۲۳ آذر ۱۳۹۴، ۱۰:۳۹ ق.ظ

جوانک و گنبد

مسافرها نیم ساعتی میشد که با امر و نهی دفتردار ( همان کسی که مسافران را جابجا میکند تا زن و مرد نامحرم کنار هم نباشند یا جا را برای مسافران پای اتوبوس خالی کند) جابجا شده بودند.

جواننک همان جا روبروی درب وسط اتوبوس که سوز سرما را می فرستد داخل و مسافران اطرافش را مجبور میکند پتویی کاپشنی چیزی را بکشند روی پاهایشان تا سرما نخورند، نشسته بود، ساکش هم روی پایش بود، حالا از زور سرما بود یا منتظر بود اتوبوس راه بیفتد و ساک را جابجا کند الله اعلم.

راننده با سبیل های از بناگوش در رفته یکی دو پله پشت صندلی اش را آمد بالا و دست چپش را گذاشت روی شکمش و با دست جوری که مثلا کسی متوجه نشود شروع کرد به شمردن مسافران، بعد هم با صدای بلندی که معلوم است انتظار دارد در پاسخ بشنود «نه» پرسید «راه بیفتیم؟ کسی جا نمونده؟ کسی چیزی جا نذاشته؟»

جوانک با صدایی که فقط بغل دستی اش شنید گفت « چرا، من جا گذاشتم...»

اتویوس که از روی پل میدان حافظ می رفت به سمت خروجی شهر، جوانک نقطه ای شده بود در طلایی گنبد...


جوانک و گنبد


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۴ ، ۱۰:۳۹
حسن قاسم زاده